تبليغاتX
نقاشیهای خیس من

فردا عروسیه خواهرمه ....تنها چیزی که امشب  ازش تو ذهنمه وقتیه که اون کلاس پنجم بود و من کلاس اول .. ساعت هفت و نیم صبح تو راه مدرسه رو یخا سر خوردم و افتادم تو جوب.. کاپشن آبی کلاه دارش  تا زنگ آخر دورم پیچیده بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:58 توسط فرزانه رمضان نيا |

اول به همه دوستای گلم به خاطر اینکه بهم سر میزنن میگم مرسی..واقعا معذرت میخوام که خیلی درگیرم ..در اولین فرصت این تاخیرای ناخواسته رو جبران میکنم !!!!  مرسی واسه کامنتای مهربونتون  ..

امروز تولدم بود..تولد ۲۳ سالگی ..برخلاف تولدای دیگه اصلا احساس تنهایی نکردم ..حتی یه ثانیه نشد به خودم فکر کنم .....روز متنوعی بود مث همه روزای دیگه ی این چند وقتم !!! یه عالمه اتفاق جدید واسم هست ..

کوچولوییام

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:3 توسط فرزانه رمضان نيا |

امشب چه قدر عجیبه ! هم حالم بده ! هم حالم خوبه ..فقط خدا کنه زود بگذره..

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 21:27 توسط فرزانه رمضان نيا

در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید . چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه از دست دادن است – همه چیز مگر یک چیز . آنچه میخواهم به شما بگویم گفته مادربزرگم است ، چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت - زنی بود روستایی - تنها زن کمونیست دهکده اش ، در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود : بچه ای معلول ، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مرد ، بیماری ها و فلاکت انگار از آسمان می بارید.یک روز - آنموقع دوازده یا سیزده سال داشتم -  ازاو پرسیدم :مامابزرگ چه چیزی در زندگی از همه چیز مهمتر است ؟ جوابش را فراموش نکرده ام : فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید کوچولو ، و آن نشاط است ، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.

کریستین بوبن(از متن کتاب دیوانه بازی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 1:15 توسط فرزانه رمضان نيا

اول مهر که میشه آدم هوای میزو صندلی های چرک آموزش و پرورش و بوی قرمه سبزی مقنعه یه بغل دستی شلخته میزنه به سرش..وقتی دانشجویی دلت فارغ التحصیلی میخواد، ولی وقتی فارغ التحصیلی ظاهرا فارغ الخوشی شدی!! همه ازت توقع دارن یه کسی شده باشی واسه خودت..دلم میخواد همینطوری این دانشگاه رفتنا کش بیاد...آخرین چیزی که از فارغ التحصیلی به یاد دارم روزیه که رفته بودم دانشگاه قبلیم  مدرکمو بگیرم . خوب یادمه مسئول امور فارغ التحصیلانو و البته اون چهره پر مهرشو که داشت پشت یه مقنعه  چونه دار ازم دریغش میکرد... بهم گفت دختر اینو بگیر برو ..

-این چی هست ؟

- گواهی موقت پایان دوره !

- نه اگه میشه اصلشو بدین!

با دوتا انگشت به ردپای سبیلای نوشکفتش دست کشید و با یه نگاه عاقل اندر دانشجوی ناوارد گفت : اصلشو میخوای؟ هروقت با دولت تسویه حساب کنی، اصلشو بهت میدم..از اونجایی که روز اول مدرسه به خانواده قول دادم از همه غلدر بازیا (قلدر بازی) دورباشم و فکر تسویه حساب با هر شخص حقیقی و حقوقی رو از سرم بیرون کنم گواهی موقت و زدم زیر بغلم و رفتم که رفتم ...

اینم یه دلیل دیگه ست  که  اون بخش از چرخه طبیعت - مربوط به امور فارغ التحصیلی - رو خیلی دوست ندارم و  میخوام تا ابد اول مهر دانشجو باشم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:54 توسط فرزانه رمضان نيا |

دیشب خواب لینکن برادر اسکافیلدو دیدم* اخه هفته گذشته هر وقت کلاس و کار نداشتم 24 ساعته فرار از زندان دیدم.... من و لینک به دلیلی که نمیدونم چی بود  با یه خانم دیگه که ازش چیزی یادم نیست  تو یه خونه بودیم ..اینا همشون کم اهمیتن نکته مهم اینه که من صد دل عاشق لینک شده بودم و داشتم از تو خودخوری میکردم ..کلی اتفاقای شاعرانه میافتاد هی ! مثلا چند تا پرنده کنار چند تا انار تو لونشون نشسته بودن !!! یا مثلا با  لینکن با علاقه و هیجان راجع به خاطرات بچگیم حرف میزدیم و خلاصه کلی عشق ورزیییییی!!!!! تا اینکه قرار شد از هم جدا شیم و اون رفت دنبال یه عالمه کاری که واسه کنفرانس های مهم  و خبرنگارای اطرافش داشت ..یه جای خوابم یادمه رفتم دم در یه سالن اجتماع بزرگ و با "محافظم" رفتم تو و دیدمش ..تازه وقتی دیدمش یه عالمه کولی بازی در آوردم و گریه کردم ..نمیدونم چرا ولی داشتم میمردم از اونهمه گریه ..تازه اینجای خوابم با هق هق بهش گفتم که مننننننننننننننن خییییییییییلییییییییی دوووووووووست داااااااااااااااااااارممممممممم .. اونم بعد از یه  ابراز علاقه مختصر بهم گفت میدونی فرزانه من درگیر کارای آزادی برادرمم میدونی که اون به ناحق تو زندانه !!!!

بعدش هم محترمانه بیدار شدم و دیدم متکای زیر سرم از فرط گریه خیس خیس ...

حالا که فکر میکنم ، از اونجایی که خواب زن چپه ، احتمال میدم لینکن عاشقم شده باشه!!!


*ترجیحا از پرداختن به جزئیات دوری گزیدیم

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 10:8 توسط فرزانه رمضان نيا |

واسطه

این بار سنجاق قفلی واسطه شد

تا از هم جدا نشوند

**

فرسوده

پیری امانش را بریده بود

وقت ملاقات

هر چقدر زور زد یادش نیامد زنش را کجا دیده

**

یکسال گذشت

یک سال پس از مرگش
 
 شبانه کنار پنجره می آمد و

عشقبازی زنش را تماشا می کرد

از کتاب "پیرخواهر" مجموعه آثاری از " رسول ادهمی "

*******

این هم طرح جلدیه که برای دوست خوبم آقای ادهمی کار کردم ..

پیر خواهر

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:56 توسط فرزانه رمضان نيا |

این دومین باریه که  دارم بزرگترین آرزومو میگم …

آرزو دارم یه مرد باشم ..نه به خاطر اینکه بتونم از ساعت 10 بیشتر بیرون باشم ..و نه به خاطر اینکه بتونم با جین و تیشرت از خونه برم بیرون ..نه به خاطر اینکه قاضی بشم یا گواهینامه پایه یک بگیرم و یه تریلی بخرم که بتونم رو هر محورش 5 تن بار حمل کنم …

واسه این که فقط یه روز ( قسم میخورم فقط یه بار ) بتونم حس آرامشی رو که به یه  زن دادم ، حس امنیتی رو که (من) بهش دادمو  تو چشماش خوب ببینم و فریاد بزنم که کاربرد یه زن و یه جا کفشی با هم متفاوته ..

که تنها نیاز زنها توی این جهان احمقانه یه ضد آفتاب ۹۰ درصد نیست..

فقط بعدش یه آرزوی دیگه هست:

اگه ممکنه دوباره خودم بشم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:19 توسط فرزانه رمضان نيا |