تبليغاتX
نقاشیهای خیس من

امروز پرکارترین روز تولد زندگیم بود .. خوب ، آروم ..چندتا کار جدید برای یه جشنواره دارم و توی چند روز آینده میگذارمشون اینجا ..این یکی هم واسه ی روز تولدمه..

                 روز تولد یک هندوانه ی واقعی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 1:52 توسط فرزانه رمضان نيا |

جمعه صبح  مثل همه ی جمعه های دیگه ساعت هفت بیدار شدم ..همیشه ساعت 9 کلاس  دارم و معمولا سعی میکنم به موقع برسم ...حالم خیلی خوب بود ، چون هم هوا بارونی بود و هم کار عقب افتاده ای نداشتم که دلم براش شور بزنه ...قبل از اینکه لباسامو عوض کنم و از خونه برم بیرون توی تقویمم گشتم دنبال روز تولدم و دیدم یه هفته مونده بهش ، بعد با خودکار آبیم یه قلب گنده ی کج و معوج کشیدم توی اون روز و توش نوشتم lovely life...


معمولا از عیادت مریض رفتن بدم میاد ..مخصوصا اگر توی بیمارستان باشه ..اگرچه میدونم کار انسان دوستانه ایه ولی همیشه ترجیح میدم انسان دوستیم رو توی راههایی نشون بدم که به روحیم و انرژیهام صدمه ای وارد نکنه ..اما با مامانم قرار گذاشته بودم بعد از کلاسم بریم ملاقات دوست قدیمی و دوران بچگیشون ..      خاله فاطمه رو همیشه خوب یادمه ..البته این سالها که من کمتر وقت میکردم برم خونه ی مادربزرگم ، به نسبت خیلی کمتر هم میدیدمش ولی خوب یادمه که چقدر زن خندون و خوش برخوردی بود و از دسته ی زنایی که به اندازه ی چند تا مرد بیرون از خونه کار میکنن  .. حالا اما به خاطر اینکه یه دندونپزشک نادون یکی از دندونای عفونیش رو کشیده هردو چشمش بینائیشون رو از دست دادن و دکترها یکی از دو چشم رو تخلیه کردن و مجبور شدن بخشی از گوشت گونه و صورتش رو هم برای جلوگیری از پیشروی عفونت بردارن ولی متاسفانه  به خاطر عفونی شدن خونش دیگه حافظش رو هم از دست داده و کسی به زنده موندنش امیدی نداره ....

یه زن 4۷.4۶ ساله که الان باید کنار خانوادش باشه و از زندگیش لذت ببره به خاطر کم کاری یه ادم احمق و نالایق باید به این روز بیافته و برای همیشه توی البوم اطرافیانش به یه خاطره دلخراش تبدیل شه.. یه ادم که پر از حسای مثبته و حتی به بدترین اتفاقای زندگیش فقط لبخند زده..یه ادم که واقعا خوبه و خوب زندگی میکنه ..یه ادم که متفاوته..

شب که برگشتم خونه ،اول که اومدم توی اتاقم چشمم افتاد به تقویمم..نمیدونستم چی درسته !از نوشته ی صبح خودم گیج شدم ..راستش از این که اونقدر این دنیای پراسترس رو دوست داشتم یه کمی ترسیدم ..الان هم نمیتونم فکرامو سامون بدم ..با زیاد شدن آدمای بد خیلی چیزا توی جهان عوض میشه ولی با کم شدن یه آدم خوب هیچی از این دنیا کم نمیشه !واقعا زندگی دوست داشتنیه یا ..؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:47 توسط فرزانه رمضان نيا |

الان که دارم این پست رو میفرستم اولین بارون پائیزی امسال داره میباره .. دلم بدجوری هوای بارون کرده بود ..

ببارید که این بار دل خاک گرفته   

برقصید که این ساز به بیداد رسیده

بکوبید ، بکوبید ، به اواز بگوئید    

که از بار چه بسیار سر باغ خمیده

 اینا هم چند تا عکسه از یه سفر ۲۴ ساعته ...

وقتی منو تو رفتیم

وارونه ها

تا هشت و چهل دقیقه

سرمه ای

 دغدغه

مامان و بابا

روی پلهایی که دویدم

کلاغها نبودند

داشتی میخندیدی !

شمائید خود ماه که در چاه نشسته...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:22 توسط فرزانه رمضان نيا |

امروز یه فیلم خوب از پازولینی دیدم ...دقیقا موضوعش همون چیزی بود که یه مدت طولانیه دغدغه ی ذهنیمه..  ..teorema  ..نمیدونم شاید دیده باشینش ... یکی از شخصیت های فیلم به دلایلی ادمای قصه رو ترک کرد و قصه از اونجا تازه شروع شد ...

( عکس العمل ) ...

این عکس العمل های متفاوت ادمهاست که زندگیهاشون رو از هم متفاوت میکنه ....شخصیت های قصه به غمی که توی زندگیشون وجود داشت چهره های مختلفی نشون دادن ..مثلاً یکیشون سر به بیابون گذاشت ..یکیشون رفت دنبال هرزگی ..یکیشون مرد ..یکیشون به درجه ی بالایی از روحانیت و عرفان رسید و یکیشون هم که نقاش بود تأثرشو توی تکنیک ها و فرمای عجیب و غریب ریخت و سعی کرد غمشو با هنرش ترکیب کنه..

دقیقا همینطوریه .. ادما عکس العمل های عجیب و غریبی دارن.یه چیزایی از بعضی هاشون فکرمو مشغول خودش میکنه . معمولا عکس العمل من حذف کردن اثرات اون اتفاق  و از سر گرفتنه .... شاید برای همه پیش اومده باشه که بعضی وقتا  ادمایی مانع این بشن که عکس العمل دلخواهتو نشون بدی.البته یه وقتایی دخالتشون مفیده ..عاقلانه ترین  عکس العمل ها همیشه اوناییه که از سر صبر باشه ..چند وقته دارم از خودم شب و روز تست صبر میگیرم .خودمو توی شرایط مختلف میسنجم .البته جرقه ی اول رو واسه این تست بابام توی ذهنم زد ..یه وقتایی به صبر و دل بزرگش توی اتفاقا حسودیم میشه ...مثلا یه بار که بدجور بعد از یه اتفاق دلگیر بودم  و تصمیممو گرفته بودم ، بهم گفت کاری کن تا با اونی که بهمت ریخته یه فرقی داشته باشی .. واقعا هم درست میگفت  وقتی میبینی توی عمل با دیگران متفاوتی ارامشت سر به فلک می زنه و بهت اعتماد به نفس میده اونوقت به خودت میگی دستم درد نکنه ..حس رها بودن از همه ی این وقایع پوچ چنان ارومت میکنه که دیگه حتی بزرگترین مسائل دیروزت امروز برات خنده دار میشه ..

رها باش رها باش، از این فتنه رها باش

قفس تنگ ونفس تنگ، هوا باش هوا باش

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:56 توسط فرزانه رمضان نيا |

امشب یکی از شلوارهامو بعد از مدت ها پوشیدم ولی همش فکر می کردم یه جورایی معذبم باهاش .. یه چیزی مثل سوزن ته گرد داشت مچ پامو میسوزوند و من هرچند دقیقه یه بار خم میشدم و مچمو   می خاروندم … بالاخره نشستم روی زمین و لبه ی شلوارو برگردوندم ، دنبال اون شی نامرئی مزاحم گشتم … تا اینکه یه نقطه ی سفید کوچولو روش پیدا کردمو هی تکونش دادم تا یه تیکه از یه خوشه ی گندم  حدودا یک سانتی متری ازش در اومد ….


چند ماه پیش که اصلا یادم نیست کی بود با یکی از دوستام رفتیم تو یه باغ گندم حوالی بلوار فردوس تا از درختای باغ کنار گندمزار توت بخوریم … خیلی وقت بود که یادم رفته بود ولی  این گندم کوچولو حتی گرمای باد توی گندمزار رو خیلی خوب  یادم انداخت …توی فایلهای قدیمی موبایلم گشتمو عکساشو پیدا کردم  تا همه چیزو خوب یادم بیاد …خیلی عجیبه …این اولین باری بود که ذره ی به این کوچیکی واسم اینقدر خاطره انگیز بود ..بعضی وقتا چیزای کوچیک توی خودشون حسای بزرگ دارن ..اگرچه از اون ادمایی نیستم که توی گذشته زندگی می کنن ولی  امشب دلم خواست از این به بعد از ساعتای خوب عمرم یه چیزای کوچولویی برای  یاداوری نگه دارم …شاید یه چیزی اندازه ی یه گندم کوچولو ….

اینم یکی از عکسهاییه که اون روز انداختم..

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:51 توسط فرزانه رمضان نيا |

يادمه اخرين روزايي که توي خونه ي قبليمون بوديم ، بابام قفل در ورودي رو عوض کرد که اين يکي رو يادم نيست براي چي !! از اونجايي که قرار نبود خيلي دیگه اونجا باشيم ، بر اساس بيانيه اي که مامان صادر کرد براي منو فاطي چون توي يه شرکت کار مي کرديم و ساعت رفت و برگشتمون يکي بود يه کليد مشترک ساختن ....ما هم معمولا سعي مي کرديم از همه ي هوش و ذکاوتمون استفاده کنيم و روزهايي که قرار بود يکيمون از شرکت جاي ديگه اي بره کليد رو بده به اون يکي ...چون من بعد از شرکت ميرفتم يه دفتر ديگه و ديرتر مي اومدم ، وظيفه ي خطير حمل و نقل کليد به عهده ي فاطي بود. همه چيز خوب و خوش بود تا يه روز که ......

من زود اومدم و فاطي دير ..مامان هم که براي حل مسائل و بخشهاي پيچيده ي زندگي مثل عصر هاي ديگه پيش خاله جونم بود...تقريبا چهار ساعتي جلوي در نشستم و به همه ي ادمايي که کليد داشتن و در خونشون و باز مي کردن و مي رفتن تو از ته دل بد و بيراه گفتم و خواستم که خدا هيچ بنده ي مومني رو پشت دراي بسته نذاره!!!

چند شب پیش هم که از مهموني برگشتيم کليد جا مونده بود تو و باباي بيچارم مجبور شد ساعت دو شب کلي تق و تق کنه تا قفل رو بشکونه ..من و فاطي و ماهان هم مثل سه طفلان مسلم توي راه پله ها شکل گلدون شمعدوني چيده شده بوديم ...خلاصه صحنه اونقدر مضحک بود که دلم نيومد بي نصيبتون بذارم....


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط فرزانه رمضان نيا |

دیشب با خانواده یه سر رفته بودیم دزدی ...خواب دیدم با مامان و دو تا برادرامو خانوم برادرم و خواهرم یه دزدی چند میلیاردی کردیم و بعد که به بابام گفته بودیم خیلی نگران شده بود و همش می خواست کمکمون کنه ...از اول تا اخر خواب همش تعقیب و گریز بود یادمه یه صحنه ی خیلی دلگیر داشت که مجبور شده بودیم بدون بابام فرار کنیم و از خونمون برای همیشه بریم ...یه جایی هم دختر همسایه ی طبقه ی چهارممون که یکی دو بار توی راه پله دیدمش فریاد میزد : دزدای کثیف آخه چرا چکای شوهر بیچاره ی منو دزدیدین ؟ یه جایی هم من به همه پیشنهاد دادم بریم پولارو بدیم به کلانتری ، به جهنم شش ماه هم هممون میریم زندان و به همه ی فامیل و دوستا می گیم که سفر بودیم ... بابام هم موافقت کرده بود*. یه دفعه یادمون اومد که همسایه طبقه چهارم ما رو شناسایی کرده و باید خونه رو هم عوض می کردیم ...خلاصه حسابی خدا سوسکمون کرده بود !!!! همینجا ها بود که بیدار شدم و دیدم واقعا استرس دارم و می خوام فرار کنم ...جای شما خالی کلی شکر خدا رو کردم که تو یه خانواده ی دزد به دنیا نیومدم وگرنه الان به جای اینکه این پست رو بفرستم دستم تو جیب یکی از شماها بود!!!!!!!!!!!!!!!

 


* البته بابام توی سکانس قبلی مونده بود توی خونه ،نمی دونم یه دفعه ای چه جوری پیداش شد!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:37 توسط فرزانه رمضان نيا |

 نمیدونم از کجا شروع شد ...ولی فکر کنم از وقتی امتحان زبانمو خراب کردم دوباره بهونه اومد دستم .. نمیدونم چرا ؟ فقط می دونم آقای رئیس داشت از پشت تلفن ازم امتحان شفاهی می گرفت و من همش سعی کردم استرس نداشته باشم ولی مثل آدمای ضعیف رفتار کردمو  نتونستم   ...بی انصافیه.. کسی به غیر از من و اقای رئیس اونطرف خط نمیدونه  چه طور بودم ..حتی استادم ..ولی خدا دید که اونقدر هم که اقای رئیس میگفت افتضاح نبودم ...اصلا مهم نیست بودم یا نه ولی اون حداقل می تونست یه کم  بهتر حرف بزنه ..من کم کاری نکرده بودم  برای همین الان ناراحتم..چرا هممون عادت داریم از موضع قدرت به همدیگه نگاه کنیم ...اقای رئیس : تو الان هر جایی می تونی باشی ولی مطمئنم به اندازه ی من عصبی نیستی چون تا جایی که تونستی انرژیهای منفی توی وجودتو  چپوندی توی وجود کم ظرفیت من... شاید دارم شعار می دم ولی ای کاش یه جاهایی بود که ادما روح خستشونو اونجا تخلیه می کردن ...شاید اون موقع  من اینقدر خسته نبودم .. نمی خوام اینطوری باشم ...نمی خوام مثل ادمای احمق باشم ...نمی خوام اینقدر راحت کلافه شم ...می خوام همینجا به خودم قول بدم که همه ی تلاشمو بکنم تا به کسی انرژی منفی ندم.... 

به ولیعصر که رسیدم رفتم عطر خریدم ..عطری که ماههاست داره عذابم میده..خیلی وقته بوش روی لباس این و اون کلافم می کنه و یاد خیلی چیزای مضحکی می افتم که شاید اگر این بو نبود هیچ وقت یادشون نمی افتادم ..می خوام  خودم استفادش کنم تا اهمیتشو برام از دست بده . از مغازه عطر فروشی که اومدم بیرون محکم توی مشتم فشارش دادم ...می خواستم همه ی حسای منفی ازش بچکه بیرون ...همین حالا هم توی مشتمه ...دارم فشارش می دم .....  

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط فرزانه رمضان نيا

 یکی دو روز پیش ، با کی داشتم حرف می زدم یادم نیست ..فقط یادمه داشت میگفت چند نفر شدن و دارن میرن مشهد ...خیلی روی مود زیارت نبودم ولی یه دفعه با خودم گفتم آخرین باری که رفتم مشهد 12 سالم بود ..خیلی خوب یادمه ...یعنی تقریبا ده ،یازده سال پیش ..باز یاد حرفا و اصطلاحات معروف دور و بریام افتادم که همیشه شنیده بودم :" خودش باید آدمو بطلبه واسه زیارت " بعدش هم به خودم گفتم خب ظاهرا حالا حالا ها هم قرار نیست برم ..چون امام رضا که بیکار نیست منو بطلبه ! شاید به روی خودم نیاوردم ، ولی خیلی دلم گرفت ...خیلی دلم ازت گرفته بود امام رضا ...

 

میون این کبوترا!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:40 توسط فرزانه رمضان نيا |

این چند هفته همه چیز شلوغ بود ..نامزدی خواهرم و سفر چند هفته ای بابام و مهمونیای هرروز و هر شب و خلاصه یه عالمه کلافگی ..البته بی انصافیه که بگم همش کلافگی بود ..نه !چیزای قشنگی هم بود که ارزش سختی ها و میزبانی و از درس و کار افتادن رو داشته باشه ...بذارین نگم که دقیقا چند روز از زندگی عقبم ..دلم برای سکوت اتاقمو و خرخر فن کیس و بوی کاغذ و ناخنای کثیف رنگی تنگ شده بود....حالا هم به شکر خدا از کمای بیکاری در اومدم و دارم گوش شیطون کر درس می خونم ...این روزای زندگی به نظر من همیشه سخت تر از روزای عادی و تنهاییه ..فکر میکنم این موقع هاست که ادم باید نتیجه این همه کتاب خوندن و رفتن و اومدنشو به خودش ثابت کنه ..زندگی توی شلوغی ..با مردم عادی و غیر عادی که توی تمام عمرت کمتر باهاشون تنها بودی ..این روزاست که باید بسنجی روحت چه قدر بزرگه یا قلبت تحملش چه قدره .. پنج شنبه صبح زود که داشتم جیغ میزدم و ازگوشامو دماغم اتیش در میومد رفتم از شهر بیرون تا یه کم تنها باشم......واقعا نعمت های بزرگی رو قدر نمیدونیم ...تنهاااااااااااااااااااااایی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:23 توسط فرزانه رمضان نيا |

گاهی اوقات همه چیز از یه نخ شروع میشه ..اگر شماهم مثل من همیشه توی زندگیتون دنبال سر نخ می گردین یا اصلا نه علاقه دارین نخ های کوتاه و بلندی رو که اویزون می بینین بکشید ، توصیه می کنم از این به بعد این کار رو نکنین ...چون ممکنه مثل دیروز من اون نخ ، نخ مهمی توی لباس خودتون باشه ..مثلا دکمه ی مهمی توی مانتو تون رو نگه داشته باشه ..اونوقت مجبورین از مدیر گرفته تا ابدارچی درخواست نخ و سوزن بکنین ..نکته اموزنده ی این پست ، توی نخ و دکمه و سر نخ نیست ..توی خودتونه ! نخ های آویزونی که فکر می کنین سرتون از کشیدنش گرم میشه ، همیشه از لباس بغل دستیتون نیست ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط فرزانه رمضان نيا |

دفعه قبل که دیدمش مدرسه ابتدایی بود ..حدودا دو سالی از من کوچیکتره ..دفعه قبل که دیدمش اروم بود و به شیطونی ها و اداهای مسخره من که می خواستم باهاشون همه ی عالم رو بخندونم نگاه میکرد.. بهم نگاه می کرد و من هیچ وقت نمی تونستم فکرشو بخونم ..حالا ..اما داره شیمی میخونه .. توی یه دانشگاه معتبر ..داره هرروز سی کیلومتر مسافت رو طی می کنه تا بره دانشگاه ...  به کار کردن توی یه ازمایشگاه خوب فکر می کنه ..که البته مطمئنم دفعه بعد که ببینمش این اتفاق افتاده .. داره به تغییر بزرگ فکر میکنه ..توی خودش ..توی جهان ...  

احساس من از مهمونی هفته پیش توی خونمون شروع شد...

همه بلند می خندیدن و با هم حرف میزدن ..دخترا مثل همیشه توی اتاق من جمع بودن و میخندیدن و می رقصیدن و یه جوری رفتار میکردن که همه چیز حله..

من اما ..                                                                                                                       داشتم بهت فکر می کردم که نمی تونستی از جات بلند شی و به همه بگی که خیلی خوبی ..من اما داشتم به روحیه خوبت فکر میکردم زهرا ..به تو که حالا بعد از چند تا جراحی به سختی با دو تا عصات راه میری ..به تو که چه قدر ناز میخندی و چه قدر عجله داری که دانشجوی ارشد بشی.. چه قدرخوب راجع به شعور ادما حرف میزنی ..چه قدر بزرگی که رفتارای زشت ادمای اطرافتو با مهربونی برای خودت توجیح می کنی .. چه قدر ادما رو خوب می فهمی زهرا !                                                                  زهرا ...                                                                                                                                   دارم به حماقتای خودم توی زندگی فکر می کنم ..به دغدغه های کوچیک و مسخرم.. به چیزای کوچیکی که نمیذاره به ادمای بزرگی مثل تو فکر کنم ..به خودم ، که تا خرخره توی خودم غرقم .. زهرا ..                                                                                                                  حتی اگر تو این پست رو هم یک روز اتفاقی بخونی ..یا اگر نه هیچوقت نبینیش ، باز هم میگم بهت غبطه می خورم ... اگر اونشب روی پاگرد بغض کردم و خواستم فریاد بزنم ولی ساکت موندم و به پائین رفتنت زل زدم ،به خاطر این نبود که تو برنگردی و نگام نکنی ..به خاطر این بود که از چشای ماهت خجالت میکشم ..از اینکه این پاها رو به من دادن ..این پاها که حق تو بود ..تو که روحت بزرگه و داری بزرگ زندگی می کنی ...داری شاد و اروم زندگی می کنی ..من از خودم و همه ی ادمایی که توی زندگیم می شناسم شرمنده ام زهرا ..ما لیاقت اینهمه پا رو نداریم ..اینهمه چشم و اینهمه وقت..  زهرای عزیزم مرسی از اینکه با نگاهای ارومت ،منو محکم تکون دادی ..تکونم دادی تا سرمو از توی برفا بیارم بیرون ..

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط فرزانه رمضان نيا |

همیشه اهنگای خوب به وجدم میارن تا یه چیزی بنویسم یا یه چیزی بکشم یا به یه چیزایی با دقت نگاه کنم یا دست کم صداشونو بلند کنم و روی نوک انگشتای پام برقصم... یه صداهایی توی جهان واسه همه اشناست ، شاید تا حالا نشنیده باشی ولی همون دفعه اول فکر می کنی خودت نت هاشو نوشتی ..این فیلمو تقریبا دو سال پیش دیدم ،توی اتاق قبلیم که بوی فیلم می داد و شبای طولانی که چندتا فیلم مرتبط و پشت سر هم میدیدم ...  توی این مدت خیلی از صحنه هاش دقیق جلوی چشمام بود ولی این موسیقیشه که هر روز انگار صداش توی مغزم بلندترمیشه In the mood for love(ون کار وای "Won Kar Way").. که اهنگسازش مایکل گالاسو بود .این یکی و چندتا اهنگ دیگه از چند تا فیلم دیگه هست که هر وقت میشنومشون انگار ایده های دنیا میریزه توی مغزم ..بهتون پیشنهاد می کنم حتی اگر قبلا بارها شنیدینش یک بار دیگه چشماتون رو ببندینو بهش گوش کنین...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:54 توسط فرزانه رمضان نيا |

مرد کوچک اندام فریاد زد : "روی سبزه ها راه نرو !"

مرد تنومند در جواب گفت : "احمق نشو . سبزه چیزی احساس نمیکند."

مرد کوچک اندام جواب داد : "باید مراقبش باشی . سبزه به ما زیبایی هدیه می کند. اما شکننده است."

مرد تنومند گفت : "به هر حال ." و قدم زنان عبور کرد .

سال ها بعد هردو از این جهان رفتند .

سبزه های گورستان ، بی هیچ تفاوتی ،بر گورهای هر دو روئیدند .

"استیو مک لئود"

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:24 توسط فرزانه رمضان نيا |

 بذارین با دروغ شروع نکنم ..

برعکس اسفند و فروردین ، اردیبهشت ماه اونقدر سرم شلوغ نبود که حتی نتونم یه سری به اینجا بزنم ، ولی اتفاقا و حسای عجیب و غریب بهار ، مثل هر سال گیج تر از اونم کرده بود که بخوام حتی به کارای مهمم برسم ..فروردین هم که همه معلوم الحالن ..اولش که آجیل و عیدی و kiss ، kiss ، بعدش هم به بهانه های مختلف سفر .. همیشه و به هر مقصدی که باشه ارومت میکنه  .. میخواد به یه جای دور باشه یا می خواد ختم بشه به همین کوه های تجریش ، که کسی بهش ایمان نداره ! چندتا از عکسایی که گرفتم رو میگذارم ..اگر با اینا بشه حسی رو منتقل کرد !

یه جاهائی نزدیک انزلی

یه جای دنج ! مثل قبرستون وزغا

یه جای دنج ! مثل قبرستون وزغا !

سینه خیز

بعضیاشون دیگه هیچ وقت زنده نشدن ، حتی با شعارای مضحک بهار...

بعضیاشون هم !

مثل خودم

اینجا گردنه حیرانه یا هیرانه یا یه چیزی شبیه اینا بدون غلط املایی..به سختی میشه توی اون مه وحشی و دیوونه کننده ی گاه و بی گاه ، یه جایی پیدا کرد تا بدون اینکه به بیرون فکر کنی چشماتو ببندی و یاد زندگی احمقانه ای بیفتی که اون پائین واسه خودت ساختی ..صدای برخورد قاشق با ته قابلمه کج ومعوج و پر از برنج کته ای که از توی کوله ی نه چندان سنتی چوپان خوش برخوردی در اومد، داشت کم کم با یه صدای آشنا قاطی میشد ..بابام ! جلوی در دخمه تاریک وایستاده و مثل همیشه با لبخند پر از هیجانش میگه چند تا سیخ میخوری؟ نترس به حساب من...

 

قوری گل قرمزی

یه روزای عجیبی هست که باید عجله کرد ..واسه کار کردن ...واسه خندیدن ..واسه عاشق شدن .. واسه فکر کردن ..یه جاهایی این حس عجله رو به ادم میده ، ناخواسته ..ولی اون بالا بر خلاف مسافرا، اهالی عجله نداشتن ..اروم و متفکر به هم نگاه میکردن ..

مهمونای بارون زده

اینجا یه مراسم عید دیدنی کاملا سنتی برگزار بود ..خونه ی عمه ی پیر مامان ..این خونه بیشتر از صد سال قدمت داره و همش از الوار ساخته شده ..صاحب خونه تقریبا نسل سومه که اینجا رو به ارث برده .یه پیر زن و پیر مرد که انگار از پونصد سال پیش سفر کردن به حالا......

این نمای حیاطه از طبقه دوم

عمه و شوهرش

مامان همش بهم غر میزنه که وقتی میریم یه جا مهمونی ، مثل بچه آدم بشین همونجا که همه نشستن ! دنبال چی میگردی توی خونه مردم ؟

اینم یکی از اون جاهایی بود که اگر میدیدن رفتم ، دیگه تا اخر عمرم با خودشون نمی بردنم مهمونی ..

ولی چه کار کنم که هنر وظیفه ی سنگینی روی دوشم گذاشته

انزلی ....

حتما طعم موج سواریهاشو چشیدین..

موش ملوس

اینم دست یه موش ملوسه که فکر میکنه همه ی ادما با لالایی های مامانش می خوابن..

راستی این یکی رو هنوز ندیدین..

قصه ی جدیده .."فرشته ای که زمین را دوست داشت ، اسمان رانه " .البته هنوز تائید نشده ولی خیلی دوسش دارم ..باید روی لباس و بالش کار کنم . این قصه هم مال فاطی عزیزه ..

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:6 توسط فرزانه رمضان نيا |

دارم براي تنهايي هاي تو مي نویسم !

اينبار نه من عاشقم ،

نه تو فارغ..

 همه ي شعور هاي عالم توي مغزهامان است ..

تمام تاكسي هاي خطي دنيا راسوار شده ام

تا قديمي ترين تصنيف ها را از راديوهاي خمار بعد از ظهر بشنوم .

امروز دنبالم نيا !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:40 توسط فرزانه رمضان نيا |

فرزانه رمضان نیای کینچاه به شماره شناسنامه ۳۷۰۸۵ صادره از طهران در صحت و سلامت کامل به سر میبرد .از دوستانی که از راه دور و نزدیک قدم روی چشم بنده می گذارند تقاضا می شود از تجسس بی جهت در بیمارستانها و پزشکی قانونی و ...  خودداری کنند.

ضمنا نامبرده به دلایلی چون  کامپیوتر زدگی و نیز انجام پروژه های متفرقه به روش دستی و کاملا مستقل از تکنولوژی (تمدن) در سطح طهران به رفع خستگی و پرورش دوباره ی روح از دست رفته اش می پردازد .

، So,  iَ m good & everything is ok . life is wonderful . Iَ m on good mood

Nothing happen to me . no accident ..no break up in love & nothing else

همتون رو دوست دارم .

فرزانه رمضان نیای کینچاه

(سالم و سر حال)

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:44 توسط فرزانه رمضان نيا |

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم

چله رادر مقدم عشقت شکستن دوست دارم

نمیدونم اخرین بار کی بود ولی بعد از مدت ها گریه کردم ..هنوز هم جا دارم واسه اشک ریختن ..عجیبه ! وجودم اروم ارومه ..تنها یه حس  اشنا که هزار ساله باهامه ..

دارم کار می کنم واسه دفاعیه سه شنبم ..این اخرین واحدیه که با استاد مقدس عزیزم دارم ...نه ! دلیل گریم این نبود !دلیلش همه ی اتفاقای خوب وعزیزیه که داره واسم می افته ..فاطی قبل از خوابیدن باهام حرف می زد ..از احساسای جدید زندگیش ..از عشق..از حس دلگیری که به وقایع شیرین زندگیش داره ..آقا جونم ..کم با هم حرف می زنیم ولی همیشه همه چیزو از نگاه هم می خونیم ...مامان ناز .. اخرین چیزی که ازش یادمه اینه که قبل از خوابیدنش در اتاقم رو باز کرد و برای  قیافه ی خیره به مانیتورم  دست تکون داد و بوس فرستاد این روزا همه چیز به دعاهاش بستگی داره ..خودشم خوب می دونه و واسه همین کمتر منو تنها میذاره  .. ماهک عزیزم که درگیر با مشقای شبشه..اشکام دارن می ریزن ..نمی دونم دارم چی می نویسم ..کلیدای کیبورد ماتن ..اما همه چیز انگار داره تو اشکام شسته می شه ..همه چیزای اطرافم رو دوست دارم ولی از یه چیزایی می ترسم ..نمیدونم از مرگ یا از زندگی؟

صفحه اول رسالم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:17 توسط فرزانه رمضان نيا |

حنجره ام را می فشارد

دارد همه ی فکرهایم را می جود ، همه ی گذشته ها را از توی حلقم بیرون می کشد

اعتراف..

دختر سفید و تپل آرزوهایتان وقت ندارد خودش را توی دست های پرموی چرب و چیلت لوس کند !

من دختر بدی شده بودم بابا !

هرچهارشنبه پای دیگ های حلیم کسی کس دیگری را نذر می کند

اینباراین منم ...پای تو را اینجا می کشم

پادر میانی کن ، حنجره ام دارد می سوزد .

بغلم کن ..

مرا با خودت ببر، بزرگ کن ، آنقدر بزرگ که توی قصه ی عجیب هر غریبه ای جا نگیرم ..

توی هیچ کیسه ی زباله ای

توی دل هیچ گربه ی ولگردی

دختر خوبی می شوم بابا ،

بغلم کن...

شهریور 83

 ***

دیروز داشتم از یه خیابون رد می شدم که چشمم افتاد به حمام قدیمی که هنوز از دودکشش دود بلند می شد..از بچگی احساس خوبی به ساختمونای قدیمی و نمور نداشتم  ..همیشه فکر می کردم یه روز وقتی دارم از جلوشون رد می شم یه دست سیاه میاد بیرون و منو میکشه تو و من هر چه قدر داد میزنم هیچکس نمیشنوه و نمی تونه پیدام کنه و اون موقع دست سیاه کلیه هامو در می اورد و می فروخت و بعد خونمون رو میدیدم که خانومای چادر به سر سیاه پوش می اومدن و می رفتن و مامانم هی گریه می کرد و ....به این فکر میکردم که مامان بیچارم باید چه جوری به معلم خرفتم ثابت می کرد من مردم و  به خاطرمشقام غایب نیستم و...قصه همینطوری ادامه پیدا می کرد و اشک چشمام اویزون می شد و به خودم قول میدادم حتی اگر بزرگ هم شدم نرم جلوی ساختمونای قدیمی ..

اما ساختمونی که دیروز دیدمش احساسای عجیبی داشت ..رفتم تو و چندتا عکس ازش انداختم البته به صاحبش قول دادم عکسی که از خودشو شاگردش کنار دخل انداختم رو هیچ جا منتشر نکنم ..برای همین نمیگذارمش ، اگر چه بهترین عکس هم همون بود...

به این حمام پیر فکر کردم ..به ادمهایی که سالها کثیف اومدن و تمیز رفتن..

به این مرد فکر کردم و روزایی که اینطوری زل زده به قاب در ..تو برف و بارون...

به آدم هایی فکر کردم که سالها پیش اومدن و رفتن و دیگه هیچ وقت نیومدن ..یا کارگرهایی که اومدن اینجا و موقع رفتن بی حوصله جلوی این آینه موهاشون رو شونه کردن..

 به خدا هم فکر کردم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:23 توسط فرزانه رمضان نيا |

شلوغ پولوغ و پر از سر و صدا ...قیمت ها نسبت به لوکس بودن هر چیزی متناسبه ..یه جوریه که کارمند و بازاری ، دانشجو و دانش آموز می تونن بخرن...

ظهرهای جمعه همیشه میدون ولیعصر شلوغه ..داشتم از کلاس برمیگشتم ..جلوی یکی از مغازه ها وایستادم .  به عکس خودم تو شیشه ی مغازه نگاه کردم ! من ؟ اگه منم پس اینا کین ؟یا نه حتما این منم و اینا خودشون نیستن ؟ یا من خودم .....

 یه دختری از توی مغازه بهم یه چیزی گفت . نگاهش کردم و مطمئن شدم با منه . دوباره جملشو تکرار کرد: "میشه یه کم کمکم کنی ؟"

با خودم گفتم حتما کلی خرید کرده و میخواد من تو حملشون کمکش کنم ! واااااااااااااااای.....دوثانیه ی بعد خیالم راحت شد، می خواست بهش نظر بدم ..

یه عالمه عروسک و شکلات و قلب و دل و روده اونجا بود که من باید سرخ ترینشو که فانتزی تر هم باشه و ...رو انتخاب میکردم .خدا از گناهم بگذره یه چیزی رو شانسی نشونش دادم و تاکید کردم خیلی خوبه و بخرش و بعد اومدم بیرون..

نه ! نه ! من خودم یکی از طرفدار های پر و پا قرص اینم که  نشون دادن و بروز عشق خیلی بهتر از نشون ندادنشه ! ولی  آخه تکلیف خودمون و روشن کنیم ، برای کریسمس شاد میشی ولی نوروز ؟ ولنتاین ، اسپندارمزدگان و ...؟

بابا ما خودمون اینجائیم ! زنده و سرپا..با کلی رسم و رسوم و ادا اطوار وطنی که به اندازه ی کافی لوکس و با کلاسن ؟ حالا گیرم این ولنتینو هیچ وقت عاشق نمی شد؟ حتما ما هم می گفتیم ولنتینو که عاشق نشد ، ما چرا ؟

خودمونیم و خودمون نیستیم ..گمیم تو یه عالمه چیزایی که خودمون هم نمیدونیم چین ؟من اینجا رو زمین سبزم و اونوقت همه چیز و فراموش؟

فراموش که نه زدیم به فراموشی یا زدیم به هر چه پیش آید خوش آید و زدیم به در و دیوار و گور همه ی اجداد و اصل و نصب و ریشه و پدر و مادر و گمیم تو همه ی چیزای عجیب و غریب که یکیش مال خودمون ...که ای بابا مال خودمون که هیچ مال در و همسایه هامون هم نیست و حتی درست و حسابی نمی دونیم از کجا اومده و هی میریم و میایم و به هم تبریک ....که ما به روزتر از اونائی هستیم که تبریک نمی گن !!!؟؟؟

بالاخره اینجائی هستیم یا نیستیم ؟ یکی بگه که عشق و زایش زمین خودمون چه عیبی داشت که این همه سال فراموشش کردیم و یه دفعه یادمون اومد باید به معشوقمون بگیم که خیلی دوستش داریم ؟حالا بگرد و بگرد و از یه گوشه و کنار یه چیز و که نمی دونی چیه پیدا کن و خودتو بچسبون بهش و به زور .....! تازه هی به  خیاط های عروسک  و طراح ها و عطر فروشی ها بگو یه کادو  می خوام تا نشون بدم که عشقم اصیل و پا برجاست ؟ جالب تر از همه جمله ایه که تازگی ها بهم گفتن و تو عمرم نشنیده بودم :

"برای روز ولنتاین یه کارت اصیل و ایرانی برام طراحی کن . "

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:44 توسط فرزانه رمضان نيا |